Tuesday, December 6, 2011

عباس خانوم - قسمت سوم

داشتم به تیکه گوشت پخته ای که مش غلامعلی برام گذاشته بود نیگا می کردم… خودشم نشسته بود و غذا می خورد، یه غذای بی گوشت… می گن گربه ها بی چشم و رو آن… اما خو، اونقده عقلم می رسید که بفهمم از غذای خودش زده برام! پ ینی اونم دوسم داره؟!؟ دلم نمیومد گوشتو بخورم… مش غلامعلی غذاشو کنار گذاشت و اومد بالا سرم: « عباس، چرا نمی خوری غذاتو؟! گوشت که باس دوس داشته باشی… نکنه چون بوی قرمه سبزی می ده خوشت نمیاد، ها؟!… بخور دیگه جون ننه ت!… بذا این یه لقمه غذا به تن منم بچسبه داداش!»… میووووووووو… چشام از خوشی برق می زد! چقده نگرون منه… با دندون شیکسته م به سختی گوشتو خوردم… اونم خوشحال رفت پای حوض و شروع کرد دست و صورتشو شستن… با هر مشت آبی که به صورتش می زد، کلی آب از اطراف کله ش می پاشید پشت سرش، سمت من! بعدم رفت تو اتاق… داشتم از پنجره نیگاش می کردم! هی دولا راست می شد و یه چیزایی می گفت!… با کی حرف می زنه ینی؟! کسی تو اتاق نیس که... اما صدای خوندنش قشنگه! مث آواز می مونه… قبلنم آواز شنیدم، وختی صغری خانوم رخت می شوره، همیشه آواز می خونه! یادمه یه بار وختی داش آواز می خوند، من فسقلیا رو توی سبد رختای تمیزش دنیا آوردم! خو بهداشتی ترین جایی بود که سراغ داشتم… آخ گفتم فسقلیااا… می ترسم گم و گور شن! الان لابد گشنشونه! ترسیده ن… پاشدم شلون شلون خودمو رسوندم به در خونه اما در بسته بود… میووو میوووو… فسقلیا اومدن پشت در: مامان.. میووومان.. مامیون.. دلم داشت می ترکید براشون: « الهی میومان به فداتون… میو میو… بمیوووووورم من براتون »

No comments:

Post a Comment