Saturday, December 24, 2011

عباس خانوم - قسمت هفتم

زندگی گربه ای من تو خونه مش غلامعلی ادامه داشت… خو باس قبول کرد من بیشتر گربه بودم، فقط یه روز تو ماه، اونم واسه نیم ساعت « ماهپاره »می شدم. البت شنیده م بعضیا که لابد فضیلتشون بیشتره، تا یه روز کامل هم آدم می مونن،… اما نشنیدم بیشتر از این حرفا شانسی واسه آدم بودن باشه!… به هر حال من یه گربه م… صبحا بعد از نماز صبح مش غلامعلی سماورشو راه مینداخت و واسه خودش ناشتا درس می کرد… یه پیاله شیر هم واسه فسقلیا میاورد با شام شب مونده ش واسه من! عخ خ خ… ینی چی آخه! من که آشغال خور نیستم… یکی دوبار ناز کردم و نخوردم تا یه روز با دلخوری بهم گفت: « عباس خانوم،… بخور دیگه! فک کردی اگه اوضام خوب بود، خودم نون و چایی سق می زدم؟! به همین برکت قسم، گاهی پول ندارم تا یه وعده گوشت بخرم واسه غذا… نامرد نباش جون غلامعلی! » چشاشو که اشک آلود بود ازم دزدید،… اونقده شرمنده شدم که پاشدم یه دل سیر قرمه سبزی ماسیده خوردم تا دوباره خنده به لبش بیاد!
وختی از در می رفت بیرون دیگه می دونستم تا دم غروب خبری ازش نیس! شیر فسقلیا رو می دادم و ولشون می کردم تا تو سر وکله هم بزنن! بعد جست می زدم رو دیوار و از رو درخت توت می پریدم وسط کوچه!… گاهی می رفتم نزدیکای مکانیکی که مش غلامعلی توش کار می کرد و از دور نیگاش می کردم… دست و بازوی روغنیشو… وختی می رفت تو اون سوراخی زیر ماشین، نگرونش می شدم… نکنه ماشینه راه بیفته یه وخ…. یه روز که داشتم زاغ سیاهشو چوب می زدم، یه زن با چادر گل دار اومد دم مکانیکی!… «هوم؟! این که ماشین نداره… چه غلطی می کنه اینجا… » رفتم جلوتر تا بشنوم چی می گه به مش غلامعلی!… « مش غلامعلی، شومام جای داداش ما، هواشو داشته باشین! بچه یتیمه… من که تو این دنیا یه ستاره هم ندارم» بعدم با یه حرکت چندشی عشوه گرانه چادرشو یه بادی داد و دوباره رو گرفت!…« دروغ چرا آبجی… خودمم اوضام خرابه! ولی با اینحال نوکرتم، بگو فردا بیاد دم مغازه ببینم چیکار کنم براش»… بعدم یه کم تعارف تیکه پاره کردن و زنیکه چادرشو به دندون گرفت و رفت ته کوچه!… عخ خ خ خ… مطمئنم من تو چادر خعلی هم خوشگل تر بودم به چشم مش غلامعلی(حتی بی چادرش) از یادآوریش خنده م گرفت و بدو رفتم سمت خونه!

No comments:

Post a Comment