Tuesday, December 6, 2011

عباس خانوم - قسمت دوم

راستیتش اوضام خعلی خراب بود… زد و خورد با گربه نره باعث شده بود چشم چپم زخمی بشه و دندونم بشکنه! شیلنگ هم که خورده بود تو ملاجم و اصن مطمئن نبودم اون دو تا چشم ماشی رنگو تو خواب دیدم یا بیداری!… صدای میو میوی ضعیف فسقلیام از دور میومد، از طرفی هم نمی خواستم مش غلامعلی منو اینقده داغون و ذلیل ببینه!… به بدبختی بلن شدم که برم پیش فسقلیا که دیدم آآخ خ خ خ خ خ… دستمو نمی تونم بذارم زمین! یه کم شل زدم و دوباره تالاپ پخش زمین شدم… اینبار دستای گرم مش غلامعلی بلندم کرد و بردتم توی خونه ( راستش حال مقاومت نداشتم، هر چند بین خودمون باشه قصدشم نداشتم:)… منو گذاشت روی پادری و رفت تو اتاق… حسابی داشتم دلبرانه خودمو لوس می کردم براش… هر از گاهی یه میوی ناله طور لطیف… مش غلامعلی با کیسه ای پر از قوطیای رنگ و وارنگ اومد پیشم،… در یکیشو باز کرد و از توش یه چیزی مالید رو دستم و با پارچه بست… چشمم هم با چایی شست ( خوب تعجب نکن یه گربه، چایی از کجا می شناسه!… من یه گربه معمولی نیستم.. میووووووو ) بعدم شروع کرد به نوازش کردن گردن و گوشام که دیوونم کرده بود: « ببخش آقا، زدم ناکارت کردم… البت همش تقصیر من نبودا… فک کنم اون گربه هه قبل از من خدمتت رسیده بود… تو هم خوب جنم نشون دادی داداش! واسه خودت مردی هستی… وایسا برم یه چی بیارم بخوری! معلومه حسابی گشنته!»
عخ خ خ خ… شوما آدما چقده خنگین آخه! ۲ ساعته دارم براش دلبری می کنم، لوس می کنم، سرمو می گیرم بالا که با انگشتای گرم و مردونه ش زیر گلومو بخارونه، اونوخ آخرش می گه: «واسه خودت مردی هستیااا!!!…پوووووووووف» اینجوری شد که اسممو گذاشت عباس!

No comments:

Post a Comment