روز اولی که با مش غلامعلی آشنا شدم، حسابی زخمی زیلی بودم… چشم چپم خون افتاده بود و یکی از دندونامم شیکسته بود… همش سر یه تیکه چربی مرغ که تو سطل آشغال دم خونه مش غلامعلی گیر آورده بودم… گربه نره دیوث با پنجولاش داش چشامو واسه همون یه ریزه آشغال درمیاورد… منم براش کم نذاشتما، با دندونام گوششو کندم! آخه کدوم ابله بی کلاسی با یه زن اینجوری برخورد می کنه؟! اونم نه یه زن خالی، یه مادر… سه تا فسقلیم زیر وانت مش غلامعلی نزدیک لاستیکا چسبیده بودن بهم دیگه و می لرزیدن… خو واسه اینکه بتونم بهشون شیر بدم، خودم باس یه لقمه کوفت کنم یا نع؟! مث اینکه سر و صدا زیاد بود که مش غلامعلی از خونه اومد بیرون، شیلنگ حیاطو دور دستاش پیچوند و پرت کرد طرف من و گربه نره!… اون عنتر مفت خور که چربی مرغو برداشت و پرید رو دیوار و در رفت اما شیلنگ مستقیم خورد تو ملاج من… قیلی ویلی رفتم و ولو شدم روی زمین… نفهمیدم چطور شد، فک کنم از حال رفتم… با تکونای یه دست گرم بهوش اومدم… تنها چیزی که دیدم یه جفت چشم ماشی رنگ جذاب بود زیر ابروهای پرپشت مردونه که داشت با نگرونی نیگام می کرد… یه چیزی تو دلم هورررری ریخت پایین! … هیشوخ اینجوری نشده بودم… همون وخت بود که فهمیدم عاشق شدم! عاشق مش غلامعلی مکانیکی!
No comments:
Post a Comment