Tuesday, December 6, 2011

عباس خانوم - قسمت چهارم

مث کارتون هاچ زنبور عسل شده بوداااا… من از اینور در میو میو می کردم، فسقلیا از اونور در! بدتر از صد تا فیلم هندی ، اشکو درمیوورد … همین موقع در یه دفه باز شد! سرمو بالا کردم، دیدم مش غلامعلیه… فسقلیا با عجله دویدن تو و شروع کردن از سر و کولم بالا رفتن!… مش غلامعلی با خنده گفت: « به، عباس! احد و عیال هم داری که… پ خعلی از منِ عزب اوقلی جلوتری… خانوم کجا تشریف دارن؟!»… ای خدااااا، اگه زورم می رسید اون گلدون لب حوض رو می کوبیدم تو مخش! هنوز می گه عیال کجاس؟!… با خشم و غضب دممو بالا گرفتم و رفتم خوابیدم رو پا دری تا بتونم به فسقلیا شیر بدم… فسقلیا تو سر و کله هم می زدن تا جای خوبی نصیبشون بشه! میووووو (قربون صدقه مادرانه - پیشولانه)
مش غلامعلی بالای سرم وایساده بود، با چشمای گرد و متعجب… صداش شبیه گربه های تازه بالغ شده بود: « اِ، … عباس!… تو، زنی؟!.. ینی، اِم.. خو » بعدم با خجالت این پا و اون پا کرد و رفت تو خونه!
بعد چن دقیقه با یه کاسه کوچیک آب اومد بیرون و کاسه رو گذاشت کنارم تا تشنگیمو رفع کنم… انگشتشو که هنوز ظرف آبو تو دست داشت، لیسیدم و با چشمای براقم بهش زل زدم… دستپاچه شد و یه کمی از آب کاسه رو ریخت رو سر فسقلیا! بعدم همینطور که از من و خونواده م و جد و آبادم معذرت می خواس، رفت تو اتاقو درو رو خودش بست!… هوا دیگه تاریک شده بود… فسقلیا لولیده بودن بهمدیگه و خوابشون برده بود… بلن شدم و از روی سطل نفت کنار حیاط پریدم بالای دیوار… نشستم رو به روی ماه… تو چشمام دوتا ماه افتاده بود…« مش غلامعلی مرد خوبیه!… بیشتر از خوب حتی!… عالیه… با اون چشمای ماشی رنگ گیرا، ابروی شیکسته… دماغ خمیده با پره های مغرور و بازوهای بهم پیچیده ش وختی که داشت وضو می گرفت….» از یادآوریش قلبم به تپش افتاد… نور ماه روی من افتاده بود و سایه م روی زمین کشیده شده بود تا دم در اتاقش!… اوهوم، ماه کامله!… کامل… پ ینی وختشه!… سایه م داشت تغییر شکل می داد… داشتم خودم می شدم!

No comments:

Post a Comment