دستمو بلن کردم و به دستای سفید با انگشتای کشیده م نیگا کرد، سینه هام مث دوتا انار رسیده بزرگ شده بود و از کل موهای بدنم فقط گیسوانی نرم و مخملی روی سرم باقی مونده بود که تا نزدیکی کمرم می رسید… نمی دونم چیزی از افسانه مرد گرگ نما شنیدین؟ اینکه وختی ماه کامله، مرد تبدیل به گرگ می شد… دستاش، پنجه می شد، دندوناش تیز می شد، بدنش مو درمیاورد و وحشی و خطرناک می شد؟… خو برعکسشم وجود داره… ینی، … چه جوری بگم!… یه حیوونایی به خاطر هوش و فضیلت هایی که دارن این اجازه رو پیدا می کنن که واسه یه شب توی ماه ( وختی ماه کامله) هیئت انسانی پیدا کنن!… خو منم از بچه گی گربه متفاوت و بافضیلتی بودم:)))
با احتیاط بلند شدم و سعی کردم بی سر و صدا از دیوار پایین بیام، ولی خو دیگه گربه نبودم که توی اینکارا تر و فرز باشم،… پام گیر کرد به یه چیزی و از اون بالا گوزمعلق شدم کف حیاط!… آخ خ خ… همین موقع مش غلامعلی با یه چوب تو دستش بدو از اتاق اومد بیرون :« کی اونجاس؟!…دزد؟!؟!»… من توی تاریکی بودم و مش غلامعلی نمی تونس درست تشخیصم بده، فقط یه شمایل انسانی می دید، تو تاریکی… چوبشو گرفته بود بالای سرش و با احتیاط بهم نزدیک می شد: « کی هستی؟!… اومدی دزدی؟! فک کردی شهر هرته… بدبخ زدی به کاهدون!… یه چیزی هم باس بذاری، چیزی واسه بردن ندارم که»… تا اینکه تشخیصم داد: « یا ابولفض… » تندی پشتشو کرد بهم، فک کنم از برهنگیم شرمنده شده بود: « آبجی، اینجا چیکار می کنی این وخت شب؟!… اونم با این وضع؟!… اگه پی مشتری هستی، ما حلال حروم سرمون می شه!.. تا این سن، پی اینکارا نبودیم و نیستیم… حالا هم زودی برو تا مردم ندیدن از خونه مش غلامعلی یه زنِ… اومده بیرون این وخت شبی»… آهسته و بی صدا عقبکی رفتم سمت در… ناشیانه با دستام برهنگی بدنمو پوشونده بودم… « نه، وایسا، … اینجوری که نمی شه بری تو خیابون!… گرگ زیاده… وایسا یه چی بیارم بپیچی به خودت»… مش غلامعلی از توی صندوقش یه چادر نماز گل گلی آورد و داد دستم: « این مال عزیزم بوده… ننه م… سرت کن و خودتو بپوشون» به بدبختی چادرو دور خودم پیچیدم،… مش غلامعلی برگشت به سمتم: « نمی خوای حرف بزنی؟!… اینجا تو خونه من چیکار می کنی؟!… اصن کی هستی؟!ً»… اولین اسمی که به ذهنم رسید گفتم: « ماهپاره»… خنده ش گرفت: « یه دفه بگو ماهواره دیگه… ببخشین، قصد جسارت نداشتم» از تو تاریکی حیاط اومدم زیر نور ماه… عکسم افتاده بود توی آب حوض… مش غلامعلی مبهوت من شد، …خودم می دونستم چقده خوشگلم… پوست مث برفم که انگاری درخشندگی ماه رو به خودش گرفته بود،… چشمای گربه ای شکل براقم که با چشمای عباس خانوم مو نمی زد، موهای مواج و پریشونم و لبای قلوه ایم… با صدای ظریف و عشوه گرم گفتم: « آقا مش غلامعلی، می شه یه پیاله آب بهم بدین؟!»… مش غلامعلی که قیافه ش اساسن دستپاچه بود، حتی نپرسید که اسمشو از کجا می دونم… با عجله دوید توی اتاق و وختی با یه پیاله آب برگشت، عباس خانومو دید که توی چادر عزیز خوابش برده… دور و بر حیاطو نیگا کرد، زیر درخت توت رو گشت، در حیاطو باز کرد و توی کوچه رو نیگا کرد: « ماهپاره!… ینی این دخترلخت و عور کجا رفتش؟!»
با احتیاط بلند شدم و سعی کردم بی سر و صدا از دیوار پایین بیام، ولی خو دیگه گربه نبودم که توی اینکارا تر و فرز باشم،… پام گیر کرد به یه چیزی و از اون بالا گوزمعلق شدم کف حیاط!… آخ خ خ… همین موقع مش غلامعلی با یه چوب تو دستش بدو از اتاق اومد بیرون :« کی اونجاس؟!…دزد؟!؟!»… من توی تاریکی بودم و مش غلامعلی نمی تونس درست تشخیصم بده، فقط یه شمایل انسانی می دید، تو تاریکی… چوبشو گرفته بود بالای سرش و با احتیاط بهم نزدیک می شد: « کی هستی؟!… اومدی دزدی؟! فک کردی شهر هرته… بدبخ زدی به کاهدون!… یه چیزی هم باس بذاری، چیزی واسه بردن ندارم که»… تا اینکه تشخیصم داد: « یا ابولفض… » تندی پشتشو کرد بهم، فک کنم از برهنگیم شرمنده شده بود: « آبجی، اینجا چیکار می کنی این وخت شب؟!… اونم با این وضع؟!… اگه پی مشتری هستی، ما حلال حروم سرمون می شه!.. تا این سن، پی اینکارا نبودیم و نیستیم… حالا هم زودی برو تا مردم ندیدن از خونه مش غلامعلی یه زنِ… اومده بیرون این وخت شبی»… آهسته و بی صدا عقبکی رفتم سمت در… ناشیانه با دستام برهنگی بدنمو پوشونده بودم… « نه، وایسا، … اینجوری که نمی شه بری تو خیابون!… گرگ زیاده… وایسا یه چی بیارم بپیچی به خودت»… مش غلامعلی از توی صندوقش یه چادر نماز گل گلی آورد و داد دستم: « این مال عزیزم بوده… ننه م… سرت کن و خودتو بپوشون» به بدبختی چادرو دور خودم پیچیدم،… مش غلامعلی برگشت به سمتم: « نمی خوای حرف بزنی؟!… اینجا تو خونه من چیکار می کنی؟!… اصن کی هستی؟!ً»… اولین اسمی که به ذهنم رسید گفتم: « ماهپاره»… خنده ش گرفت: « یه دفه بگو ماهواره دیگه… ببخشین، قصد جسارت نداشتم» از تو تاریکی حیاط اومدم زیر نور ماه… عکسم افتاده بود توی آب حوض… مش غلامعلی مبهوت من شد، …خودم می دونستم چقده خوشگلم… پوست مث برفم که انگاری درخشندگی ماه رو به خودش گرفته بود،… چشمای گربه ای شکل براقم که با چشمای عباس خانوم مو نمی زد، موهای مواج و پریشونم و لبای قلوه ایم… با صدای ظریف و عشوه گرم گفتم: « آقا مش غلامعلی، می شه یه پیاله آب بهم بدین؟!»… مش غلامعلی که قیافه ش اساسن دستپاچه بود، حتی نپرسید که اسمشو از کجا می دونم… با عجله دوید توی اتاق و وختی با یه پیاله آب برگشت، عباس خانومو دید که توی چادر عزیز خوابش برده… دور و بر حیاطو نیگا کرد، زیر درخت توت رو گشت، در حیاطو باز کرد و توی کوچه رو نیگا کرد: « ماهپاره!… ینی این دخترلخت و عور کجا رفتش؟!»
No comments:
Post a Comment