Monday, December 12, 2011

عباس خانوم - قسمت ششم

مش غلامعلی رو پله نشسته بود و چادر عزیز خانومش تو دستش بود… قیافه ش گنگ و مبهوت بود… دور پاهاش می پیچیدم، خودمو بهشون می مالیدم و میو میو می کردم… سعی می کردم حواسشو به خودم جلب کنم اما مش غلامعلی اصن اینجا نبود انگاری… نگاش ثابت یخ زده بود… هوا داشت روشن می شد، صدای اذان، مش غلامعلی رو به خودش آورد، انگار تازه فهمیده باشه کجاس، اینور و اونور رو نیگا کرد، دست دراز کرد و زیر چونه مو قلقلک داد: « خواب دیدم… حتمن خواب بوده… مگه می شه آخه؟ … یه دختر لخت و عور از آسمون افتاده تو خونه من؟… حتی اگه فرشته هم بوده، چرا من؟!؟… من بنده خوبی نیستم به خدا… چشاش… وای خداااا… هیچی به زیبایی اون چشا ندیدم تو عمرم… پوستش مث، مث چینی بود! مث مخمل، مث… نه … مث ماه بود!… نورانی بود یه جورایی… اصن چه جوری رفت؟… این در لامصب که قفله… گربه هم نیس که بتونه از رو دیوار بره… لباش وختی که گفت براش آب بیارم… گفت مش غلامعلی؟!؟… یا من خیال می کنم که گفت؟… شاید گم شده بوده… بازم دلیل نمی شه سر از خونه من درآره!…»
مش غلامعلی انگشتاشو تو موهای پرپشت و مجعدش فرو کرد و صورتشو با کلافگی مالوند…« پوووووف…..می دونی عباس،… ام…. اگرم خواب بوده باشه، خو… مردا یه وختایی خواب می بینن… ینی خو… می گن این طبیعیه، مخصوصن واسه مرد عذبی مث من!… خو، منم مردم دیگه… طبیعتمه… »  یه دفه مش غلامعلی با تعجب نیگام کرد، ترسیدم… ینی فهمیده؟!… متوجه شباهت چشای من و ماهپاره شده؟!… نکنه هنوز پوستم مهتابیه یا… یا یه چیزاییم تغییر نکرده، مث لبام!…
« تو چه گربه عجیبی هستی عباس خانوم… اگه خرافاتی بودم، فک می کردم حرفامو می فهمی که اینجوری نشستی و بهم گوش می دی…»
تازه فهمیدم مث بز بی حرکت نشستم، زل زده م بهش و دارم به حرفاش گوش می دم….«هنوز زوده که بفهمه! آمادگیشو نداره!» بلند شدم و با دم افراشته، بی اعتنا و مغرور رفتم پیش فسقلیام که دیگه بیدار شده بودن!

No comments:

Post a Comment