Friday, March 9, 2012

عباس خانوم - قسمت چهاردهم


خو خعلی گذشته از قسمت قبلی، شاید یه عده یادشون رفته باشه قصه رو! یه خلاصه ی ریز می گم و بعد می رم دنبال ادامه ماجرا!

مش غلامعلی یه مرد خوش بنیه سی و خرده ای ساله بود، با چشمای ماشی گیرا که یه مکانیکی داشت بر خیابون مولوی… روزی از روزای خدا یه گربه رو که توی دعوا زخمی شده بود آوردش خونه تا درمونش کنه… اسمشو گذاش عباس! از قضای روزگار عباس، گربه ماده بود و سه تا فسقلی داشت… بعد از اون عباس که به اسم خودش عادت کرده بود، شد: عباس خانوم! اما بین خودمون باشه، عباس خانوم یه گربه معمولی نبود… شنیدین داستان مرد گرگ نما رو؟ حالا این برعکسشه… ینی وختی ماه کامل می شد، عباس خانوم شمایل انسانی پیدا می کرد و می شد یه زن بسیار جذاب و زیبا به اسم ماهپاره!… مش غلامعلی که دو، سه بار ماهپاره رو تو خونه ش دیده بود ( بعد از اونکه می خواس با چوب دخلشو بیاره تو تاریکی) خودشو با این خیال  دلخوش کرد که ماهپاره جنی، پری ای چیزیه که هر از گاهی وسط خونه ش ظاهر می شه!
از طرف دیگه فاطی خانوم همسایه مش غلامعلی، به هوای تور کردن مش غلامعلی پسرشو میاره شاگردیشو بکنه! همین موضوع عباس خانومو که بالاخره زنه و مث همه زنای عاشق حسوده، دیوونه می کنه. واسه جلب توجه مش غلامعلی یه تیکه گوشت رو از سبد خرید پیرزنه تو قصابی میدزده و پیشکشی میاره واسه مش غلامعلی!(محض دلبری… خو همین قد بلت بوده بدبخ… گربه س خو)… مش غلامعلی هم که خعلی آدم معتقد و نمازخونی بوده و مال حروم و حلال سرش می شده، وحشتناک عصبانی می شه و سر عباس خانوم داد و هوار می کنه و فراریش می ده!… عباس خانوم که از خونه مش غلامعلی رونده می شه، تو ولگردیاش با یه گربه نر سیاه گوش بریده آشنا می شه که از قضا خعلی هم فیلسوف بوده، و درجا می فهمه که عباس خانوم از اون گربه هاس که گاهی آدم می شن!… دلبریای گربه سیاه واسه عباس خانوم نتیجه ای نمی ده و دلتنگی عباس خانومو وادار به برگشتن می کنه… یه شب که عباس خانوم متوجه رختخواب خالی مش غلامعلی می شه، به دنبال پیدا کردنش تموم سوراخ سنبه های خونه رو سرک می کشه و چشمش می افته به یه سیاهی رو لبه دیوار… گربه سیاه گوش بریده بالای لبه دیوار وایساده بود و چشاش با دیدن عباس خانوم برق می زنه!
و حالااااا بقیه ماجرا…
فش ش ش ش ش
« هااااااا!!!!…. تو اینجا چیکار می کنی؟!؟!»
« م م م میوووووو… من؟!… خوب… م م م… هیچی، داشتم گشت می زدم»
« گشت می زدی؟!… اینجا از خونه ت خعلی دوره»
« خونه م؟!… آره… جام اینجا نیس، ماهپاره خانوم! درسته؟ ماهپاره بودی دیگه»
نگاه خیره و پرنفوذشو با مردمکای هلالیش دوخت تو صورتم، معذب شدم…«آره،… ماهپاره»
«ولی فک کنم اسم گربه ایت این نباشه! نه؟! این اسم مال وختیه که آدم می شی»
« تو این چیزا رو از کجا می دونی؟!… نکنه تو هم…»
« من خعلی چیزا می دونم» گربه سیاه گوش بریده، عضلاتشو کش و قوسی داد...
« خو ماهپاره خانوم… کدوم آدم خوشبختیه که دل تو پیشش گیره؟! مال همین محله؟»
« به تو ربطی نداره»
« بد قلقی نکن… نمی رم بهش بگم… هه هه هه»
سرمو به زیر انداختم،… اگه ماهپاره بودم قطعن لپام گل انداخته بود! نگاهم بی اختیار چرخید به سمت در اتاق مش غلامعلی!
« چی؟!؟ … مش غلامعلی؟!؟!»
« تو مش غلامعلی رو از کجا می شناسی؟!»
گربه سیاه  خیز برداشت و پرید بالای خرپشته!… دیگه تو تاریکی گم شده بود، فقط چشاش دیده می شد… اما چشاش… راستی چه آشناس این چشاااا… ینی کجا دیدم؟! توی خواب؟!؟
« باس برم…»
« کجا؟! وایسا یه دقه… تو مش غلامعلی رو از کجا می شناسی؟!»
گربه سیاه که به نظر سراسیمه میومد پرید رو شاخه درخت تو کوچه اما صداش از اون پشت میومد:
« عباس خانوم! اگه که عشق انسانی حالیت می شه، باس زمان بیشتری واسه آدمیت بخری! نیم ساعت و یه ساعت کافی نیس! باس… باس فضیلتت بیشتر بشه، باس اونقده یاد بگیری، اونقده روحت بزرگ بشه تا دیگه تو بدن گربه ایت جا نگیره، تا یه روز آدم بشی، یه روز کامل… تازه بعدش می فهمی که چقده اونا که از اول آدم دنیا اومدن، قدر آدمیت رو نمی دونن!»
« میوووووو…. میووووووووو… کجا رفتی؟!»
یه دفه دستگیره در خونه چرخید… منم که ترسو، عقب عقب رفتم و شروع کردم به میو میو کردن… فسقلیا هم بیدار شدن و اونا هم با دیدن وحشت من شروع کردن به میو میو…. در باز شد و مش غلامعلی اومد تو… «چتونه خونه رو گذاشتین رو سرتون؟! هان؟!»

عباس خانوم- قسمت سیزدهم

بعد از اون شب همش منتظر یه عکس العملی از مش غلامعلی بودم!… یه چیزی که برق نیگاهشو توجیح کنه اما رفتاراش مث قبل بود… صبح زود پا می شد، نمازشو می خوند… زیر چاییشو آتیش می کرد و می زد از خونه بیرون، نیم ساعت بعدش با یه نون سنگک خاشخاشی تو دستش از راه می رسید… صبحونه شو می خورد، غذای ما رو هم می داد و شال و کلاه می کرد، می رفت دم مغازه… وختی بر می گشت که دیگه غروب شده بود… خسته و کوفته می رفت تو آشپزخونه که تازه شروع کنه شام پختن! بعد از نماز مغرب و عشاءش گاهی می نشست پهلوی من و فسقلیا، همونطور که با اونا بازی می کرد، با من درد دل می کرد: « عباس خانوم، زندگیا سخت شده… می فهمی؟ آدما واسه نون شبشون، هزار تا دروغ می بافن، هزار تا حق و ناحق می کنن،… به هر پستی تن می دن تا گشنه نمونن! تا بچه هاشونو گشنه نبینن!… خوبه که لااقل واسه فسقلیای تو فرقی نمی کنه… اما واسه تو باس فرق کنه… می گیری حرفمو؟… ننه باباها الگو هستن… تو باس به اینا یاد بدی چه جوری زندگی کنن، چه جوری گلیمشونو از آب بیرون بکشن!… تو باس یادشون بدی دزدی بده… عاقبت نداره»
« واقعن چرا به بعضی آدما می گن گربه صفت؟! چون می گن گربه ها بی چشم و رو هستن؟!!! بوخودااا گربه ها شرف دارن به خعلی از آدما... اینروزا آدمایی دیده م که بهتر بود هیشوخ آدم نبودن... اینجوری کمتر دل آدم واسه آدمیت می سوخت»
یه بار دیگه م که خعلی دلش گرفته بود و داشت غذاشو سر اجاق هم می زد، گفت: « تنهایی خعلی سخته عباس! خعلی… اینکه روزات عین هم باشه بی هیچ هدفی… اینکه هیشکی منتظر آدم نباشه… هیشکی همدل آدم نباشه… تنهایی خعلی گنده!…عخ خ خ… فاطی خانومو که دیدی! بچه شو آورده شاگردی منو بکنه!… شاگردی!…هه… می دونم چرا! خر که نیستم… هی هر روز برام غذا می فرسته و نون تازه می گیره میاره و اینا… که چی؟!… خو اون بدبخت هم دنبال یه سرپرست می گرده واسه خونه ش، خونواده ش… اما من نمی تونم، وختی دلم گیرِ یکی دیگه س … حتی اونم… ینی خو هر کسی یه رازی تو زندگیش داره! می دونی راز چیه؟!»
یه شب، از خواب پریدم… یه صدایی شنیدم… از لای در اتاق رفتم تو… رختخواب مش غلامعلی خالی بود… ینی، نصف شبی کجا رفته!!!… رفتم تو حیاط، اینور و اونور رو پاییدم اما… اون چیه سر دیوار؟! میووووو میوووو… دوتا چشم ماشی از پشت خرپشته اومد بیرون و با دیدن من برقی زد، و به سمتم اومد…فک کردم مش غلامعلیه! اما…… فش ش ش ش ش
« هااا؟!؟ تو اینجا چیکار می کنی؟!»
گربه سیاه گوش بریده بود.

Sunday, January 22, 2012

عباس خانوم- قسمت دوازدهم

نمی دونستم چیکار کنم، برم از در بیرون یا همونجا وسط اتاق وایسم!… اونوخ بیاد تو اتاق و منو ببینه ممکنه زبونم لال زهره ترک شه! خواستم از در اتاق بیام بیرون که سینه به سینه مش غلامعلی شدم… « واااااااااااااااای….. یا ابولفض ض ض…»
«ببخشین مش غلامعلی! نمی خواستم بترسونمتون»
مش غلامعلی عقب عقب می رفت، تند تند پلک می زد و چشماشو با پشت دست می مالید. همینطور که نفس نفس می زد گفت: «بازم تو؟!… کی هستی، هان؟! آدمی یا جنی؟ هان؟ »
« من ماهپاره م… »
« ماهپاره! آره گفته بودی… تو خونه من چیکار می کنی؟»
بلت بودم ادای عشوه اون زنیکه چادر گل گلی رو در بیارم… حتی خعلی خرکی تر!… سرمو آهسته چرخوندم… یه دسته از موهام از زیر چادر ریخت بیرون و آهسته نگاه سبزمو ریختم تو چشاش!
« برات شام درس کردم، مش غلامعلی!»
هه هه هه… رسمن دستپاچه شد… « شام؟! واسه من؟! چی خبره امروز زنا همش دارن به ما می رسن؟!»
آهسته سرک کشید تو اتاق، منم مث سایه پشت سرش بودم!… یه نیگا به سفره انداخت و درحالیکه خنده ش گرفته بود، گفت: « واقعن خسته نباشین واسه ما شام درس کردین! راضی به زحمتتون نبودم بوخودا»
منم ذوق مرگ متوجه طعنه کلامش نشدم: «خواهش می کنم… قابلی نداشت»
تندی برگشت و به من نیگا کرد… وای خدا، داشتم بال بال می زدم زیر سنگینی نگاهش!
«نمی خوای بگی اینجا چیکار می کنی؟!»
«جائیم که باید باشم، مش غلامعلی! کنار شوما و بچه هام»
« بچه هات؟!…بچه هاتم آوردی مگه؟ »
« خوب… م م م… راستش….»
« برو بیارشون تو خونه… یه لقمه غذاس با هم می خوریم، آبجی! نمیذارم گشنه و تشنه از خونه من برین … هرچند آخرشم نفهمیدم کی هستی و تو خونه من چیکار می کنی»
نگاهشو ازم برگردوند… رفتم تو حیاط، نمی دونستم باید چه غلطی بکنم… نشستم پهلو فسقلیا، دست به سر و کله شون کشیدم!… « ننه شون، عباس خانوم، چن وختیه ول کرده رفته »
حالا من جا خوردم از صدای مش غلامعلی که بی سر و صدا اومده بود بالا سرم! : « هااا؟!… ینی؟… چرا؟!»
« همش سر یه تیکه گوشت دزدی!…تقصیر منه که سرش داد و بیداد کردم! حیوون چه می فهمه مال حروم و حلال وختی آدماش نمی فهمن! راستیتش خعلی حیوونا شعورشون بیشتره از آدمیزاد… وختی فضیلت یه حیوون بشه قد آدمیزاد، اونوخته که…»
تو دلم لرزید… رنگم پرید اما حواس مش غلامعلی به خودش بود و نگاهش به فسقلیا!
« اونوخته که چی مش غلامعلی؟!…»
« ها؟!… برم واسه این فسقلیا یه چی بیارم بخورن… از صبح گشنه ن!… شام هم بذارم گرم شه»
مش غلامعلی به موقع رفت و ندید که انگشتام داره شبیه پنجه می شه و پوست مهتابیمو لایه مخملی موهای بلند پوشوند!
وختی برگشت تو حیاط، اول منو ندید… چادر رو از زمین برداشت و اینور و اونور رو با نگرونی نگاه کرد…بازم رفت دم در و کوچه رو نیگا کرد… وختی برگشت یه دفه چشمش به من افتاد که کنار فسقلیا خوابیدم!
« عباس؟! »
تو نگاهش یه برق عجیبی بود اما من حواسم به گوش چپش بود…. لاله گوشش نصفه بود!

Thursday, January 12, 2012

عباس خانوم- قسمت یازدهم

زیر ماشین پارک شده کنار خیابون قایم شده بودم و دزدکی نیگا می کردم… مش غلامعلی داشت کرکره مغازه رو بالا می زد و با کاسبای رهگذر چاق سلامتی می کرد… یه پسر بچه ریقو هم با یه قابلمه زیر بقلش از راه رسید… «سلام اوستا… »… « علیک سلام… باز که دیر کردی» « ببخش اوستا… مادرم داش غذا می کشید، معطلم کرد…واسه شوما هم  داده… آخه آبگوشت تنهایی نمی چسبه» «دست مادرت درد نکنه،… زحمت کشیده،  اما من ناهار مغازه نیستم.. حالا هم بدو بیا باد لاستیکای این ماشینو تنظیم کن ببینم یاد گرفتی یا نع»…
اونا مشغول کار بودن و من گیر تماشای مش غلامعلی… قطعات یه ماشینو باز کرده بود و داش روغن کاریشون می کرد،… با حواس پرتی خواس یه دسته موی مزاحمو از صورتش کنار بزنه، یه خط روغن رو صورتش کشید… قطره های عرق روی گردنش سر خورد و فرو رفت توی یقه ش… محو تماشای لباش بودم که تکون می خورد اما نمی فهمیدم چی می گه، برامم مهم نبود… نمی دونم چن ساعت بود داشتم می پاییدمش… فک کنم طرفای ظهر بود که دوباره اون زنیکه چادر گل گلی سر و کله ش دم مغازه پیدا شد… با یه نون سنگک خاشخاشی تو دستش… « دستت درد نکنه آبجی… اما گفتم به ممد!… ناهار نیستم مغازه، دارم می رم جایی» « نمی شه که گشنه برین مش غلامعلی!… یه لقمه ناهار بخورین، وختی نمی گیره ازتون»
اوووووق… عشوه خرکی شنیده بودم اما ندیده بودم!… ینی خون جلو چشامو گرفته بود، نفهمیدم چطور شد که یه دفه پریدم جلو پاش… فیش ش ش ش ش  ش…. زنیکه جیغ کشید و نون از دستش افتاد تو قطعات روغنی ماشین… مث برق در رفتم و وانایستادم ببینم مش غلامعلی با دستپاچگی واسه زنیکه لیوان آب آورد و یه چهارپایه تا بشینه و نفسش جا بیاد…
از لب دیوار پریدم تو حیاط خونه… فسقلیا از خوشحالی با دیدنم وحشی شده بودن  و از سر و کولم بالا می رفتن… تخم جنا! همش یه هفته نبودما، ببین چقده بزرگ شدن…
دراز کشیدم رو پادری تا فسقلیا شیر بخورن… حیاط با قبل فرقی نداش… جز چادر ننه جون مش غلامعلی که  از یه ماه پیش به بند رخت آویزون بود… از شبی که ماهپاره بودم… خورشید غروب کرده بود و مش غلامعلی دیر کرده بود… همیشه موقع اذان خونه بود!… ماه بالا اومد، گرد و کامل… آره… خودشه… وختش بود… واسه همینم برگشته بودم!
فسقلیا خواب بودن، بلند شدم و چادر ننه جون رو دور تن مهتابیم پیچیدم و گره زدم! حالا منم زنم… یه زن کامل… خعلی هم خوشگلتر از اون زنیکه با عشوه های خرکیش!… منم می تونم برای مَردم، شام بپزم!… با یه آبگوشت فکستنی و نون گریسی می خواد مرد منو قر بزنه؟!…گه می خوره!…نشونش می دم…
رفتم تو آشپزخونه و خو… دروغ چرا!… من هیشوخ آشپزی نکرده بودم… در یخچالو باز کردم و قابلمه غذای دیشب مش غلامعلی رو آوردم بیرون… نمی دونستم باهاش چیکار کنم…. دیده بودم که چه جوری سفره میندازه… براش سفره انداختم و قابلمه رو گذاشتم وسط سفره… با خرده بینی به شاهکارم نیگا کردم و فک کردم یه چیزی کمه… اوهوم… یه کاسه آب هم براش گذاشتم… صدای در حیاط اومد… ای واااااای، مش غلامعلیه!

Thursday, January 5, 2012

عباس خانوم- قسمت دهم

«دو شبانه روزه که تو خیابونا ویلون و سرگردونم… دلم واسه فسقلیا تنگ شده، از اون بیشتر واسه مش غلامعلی… عاشقی چیز عجیب غریبیه لامصب!… هر چقدرم از معشوق بی مهری ببینی، بی اعتنایی ببینی بازم تا یادش می افتی، تو دلت قیلی ویلی می ره… دلو می گما، نه شیکم! شیکمت وختی قیلی ویلی می ره که یه موش چاق و چله رو می بینی… مث همینی که الان رفت پشت پرچین… باس خودمو سیر کنم! دو روزه هیچی نخورده م…» آهسته از درخت پریدم پایین، یه نیگاه سریع به سطل آشغال کردم تا مطمئن شم بقیه گربه ها حواسشون به من نباشه!… سرمو بردم پایین  و از زیر پرچین دید زدم تا ببینم موش خوشمزه من کجا قایم شده… «ینی می شه بی سر و صدا شیکارش کنم؟! با کوچکترین صدایی بقیه گربه ها می ریزن سر شام من، اونوخ یه لقمه هم به خودم نمی رسه!…» آهسته و بی صدا از پشت بهش نزدیک شدم، همینکه خواستم بپرم روش، برگشت و بی اعتنا نیگام کرد… وا رفتم! ینی دوباره ماهپاره شدم؟! ماه که هنوز کامل نشده!… هاج و واج مونده بودم
« خو معطل چی هستی؟ می خوای منو بخوری؟ بیا بخور دیگه، … خورده شدن بهتر از این زندگی کوفتیه»
«دِ فرار کن احمق… من گربه ام! گرسنمه… دندونامم تیزه… فرار کن از دستم! مث همه موشا که از جلو چشم همه گربه ها در می رن… فرار کن!… میووووووو»
«تو همه زندگیم فرار کرده م… همه زندگیم… از همه چی! آدما، گربه ها، ماشینا اما حالا که بچه های خودم هر کدوم قد یه گربه شدن، طوری که به ننه شون که منم حمله می کنن، همون بهتر که بمیرم»
«اوخ… پ بچه هاش همینان که تو جوبای تهرون پلاسن! بس که از این دارو مارو ها به خورد این موشا دادن، هر کدومشون قد یه خرس شدن… طفلک ننه موشه! فک کن فسقلیای من قد پلنگ شن، اونوخ من چه خاکی بریزم تو سرم؟!»
« چه خبره اینجاااااا میوووو؟!»
«چی اون پشت قایم کردی جیگر؟!»
اوخ… گربه های سر سطل آشغال متوجهم شدن! اومدم بیرون از پشت پرچین، خرامان، خرامان و عشوه گر… « یه خانوم گربه خوشگل موقع دس به آب رفتنم از دست مزاحما آسایش نداره ینی؟!»
« ای جان، خو یه میووویی… چیزی می گفتی مزاحمت نشیم خانومی»
میوووووووووووووووووووووووووو
« گورتونو گم کنین… هر زن تنهایی تو این کوچه خیابون، بی صاحاب نیس!! فیش ش ش ش ش ش» سرمو بالا کردم و دیدم گربه سیاه گوش بریده به حالت حمله روی شاخه نیم خیز شده… دو تا گربه پیزوری آشغالی پا گذاشتن به فرار!
« بنظرم بهتره زودتر برگردی سر خونه زندگیت… پیش همونی که یادش برق چشاتو دو چندان می کنه»
نع،… هنوز نمی تونم برگردم… هنوز نع…. خوشبختانه ننه موشه هم  مث اینکه از ابهت گربه سیاه پا گذاشته بوده به فرار… خوشحالم که نخوردمش! یه موش افسرده که خودش می خواد خورده شه،… به حق چیزای نشنیده!
« من عباس خانومم اما… وختی وختش می رسه، می شم ماهپاره» رومو از گربه سیاه برگردوندم و با تموم سرعت دویدم و تو سیاهی گم شدم.

Thursday, December 29, 2011

عباس خانوم - قسمت نهم

می دونی وختی شکست عشقی می خوری ینی چی؟! می دونی وختی کسی که عاشقشی روت دس بلن می کنه چی می شه؟! فک نکن یه چی مث زخم گوشمه یا دندون افتاده م  سر دعوام با گربه نره بی چشم و رو،… نع… یه چیزی داغون می شه توی دل که اصن دم دست نیست… همینطور می دویدم… می دویدم… انگار سگ دنبالم کرده باشه… اشکام از گوشه چشام می پاشید تو هوا… از روی جوب پریدم و از درخت عین قرقی بالا رفتم و روی یه شاخه راحت نشستم… زیر پام چن تا گربه ولگرد داشتن تو آشغالا پی غذا می گشتن اما من گشنگی یادم رفته بود… «بی انصاف!… اگرم از سر گشنگی دزدی کردم، خودم حتی یه گاز کوچولو ازش نزدم، گذاشتم جلو پات… مث یه زن کامل! که از صبح تا شام جون می کنه، می روبه و می شوره و می پزه، آخرش یه باقالی پلوی مشتی میذاره جلوی مردش، تا بخوره، حالشو ببره… همون لذت توی چشات منو سیر می کرد به خدااااا… خستگیمو در می کرد!… این مزد دستم نبود آقااا»
« میوووو… میووووووو… یه خوشگلی مث تو، چرا باس بشینه این بالا، اونم تنهااااا؟!»
از جا جستم… یه گربه سیاه با یه گوش کنده شده داش نیگام می کرد و آروم آروم و با طمانینه بهم نزدیک می شد…
«فیش ش ش ش ش»
با خیال آسوده روی شاخه دراز کشید و عضلاتشو کش و قوسی داد و با چشای هیزش زل زد بهم!
« نترس جیگر جون… فیش فیش راه ننداز… کاریت ندارم که! داریم گفتمان می کنیم… بینم چرا چشات خیسه؟! گریه کردی؟! نشنیدم گربه ها گریه کنن!»
«میووو…  برو از اینجا… حال و حوصله مزاحم ندارم»
«اوهوم م م… که حال و حوصله نداری! چرا عزیزم؟! شکست عشقی خوردی؟!»
عین برق گرفته ها به سمتش برگشتم و رو نوک پا عقب رفتم…
« گفتم که نترس… کاری باهات ندارم خانومی!… فک کنم تو هم باس یکی از اونا باشی! آدم نما، یا شایدم گربه نما!… ماهی یه بار، وختی که ماه کامله!… نع؟!… اسمت چیه؟!»
«ام م م م… تو از کجا می دونی؟! ام م م م… نکنه خودتم،… آره؟!»
« نه عزیز، … من یه گربه ی نر خوش بنیه م فقط… آدم نمی شم هیشوخ اما تو نوع خودم گربه تو دل برویی ام، باور کن… میووووووو… نگفتی اسمت چیه؟!»
« به تو ربطی نداره »
« اوه اوه… عین زنای آدمیزاد که جلو مزاحمین نوامیس قد علم می کنن… هه هه هه»
نای رفتنم نبود… یه چیزی توم، منو به اون شاخه لعنتی چسبونده بود… گربه سیاه گوش بریده داشت بهم نزدیک می شد، زیر چشمی حواسم بهش بود… دست و پای کشیده و قوی… چشمای شوخ و هیزش… بدنی بزرگ و عضلاتش که زیر پوست مخملی و براقش، جابجا می شد… راستیتش واسه یه گربه ماده که من باشم، خعلی خعلی جذاب بود و خودشم اینو خوب می دونست… کنارم نشست… چسبیده بهم! دماغشو به گوشم نزدیک کرد و شروع کرد بو کردن… گرمی نفسش به گوشم می خورد:
«خووووب… نمی خوای بگی اسمت چیه خوشگلم؟!»
به چشاش نیگا کردم اما،… چشای مش غلامعلی کجا و چشای گربه سیاه کجا!!… ازش رو برگردوندم… با شگفتی کنار کشید.
« آهاااا… پ طرف آدمیزاده… آره؟…پوووووووووف… تو همش نیم ساعت یا نهایتن یه ساعت توی ماه آدمی دختر! این عاشقی آخرو عاقبت نداره … هرچند خودم می دونم عاشقی چه جور کوفتیه!… نذار به یه جا برسی که ندونی گربه ای یا آدمیزاد… چون از چشم اون، تو فقط یه گربه ای و بس… همین… هر وخت خواستی یا عاشقی از سرت پرید، من اینجام»
گربه سیاه گوش بریده یه شاخه پرید پایین و بعدم جست زد تو کوچه و تو تاریکی شب گم شد!

Saturday, December 24, 2011

عباس خانوم - قسمت هشتم

داشتم برمی گشتم خونه که از جلوی قصابی رد شدم… اون زنیکه چادر گل گلی که واسه مش غلامعلی عشوه می ریخت به کل از ذهنم پرید… کیسه گوشت یه پیرزن روی زمین بود و داش از توی کیفش دنبال پول می گشت تا بده به قصابه!… واسه چن لحظه خوی گربگیم غالب شد… اوووووووم… یه تیکه گوشت رون لخم بود… دلم داش قار و قور می کرد… یه ماه بود گوشت نخورده بودم… منظورم گوشت درس و حسابیه، نه گوشت توی خورش مش غلامعلی!… یه کم رفتم بالا  و اومدم پایین امااا نتونستم ازش بگذرم!… آخه پیرزنه اصن حواسش نبود، والا منم گربه اهل خطری نیستم اصولن!… همینکه دستشو برد بالا که پولاشو بشمره، یه جست زدم و گوشت رون رو به دندون گرفتم و مث وختی که گربه نره دنبالم می کرد، عین سگ دویدم…. یه لنگه کفش از بیخ گوشم رد شد و صدای فریادای پیرزنو می شنیدم… اما پاشو نداشت دنبالم کنه بدبخ!… کلی کوچه پس کوچه کردم تا نتونن ردمو بگیرن!… تو فیلما دیده بودم که دزدای حرفه ای چه ترفندایی می زنن…اما همشون دستیار داشتن… هه، من خودم یه تنه یه باند تبهکاری رو حریفم!… خلاصه نزدیکای غروب بود که رسیدم خونه… مش غلامعلی داش وضو می گرفت که از دیوار پریدم تو حیاط!
«عباس خانوم، کجا بودی تا حالا؟!… بچه هاتو گشنه و تشنه ول کردی، کجا رفتی؟!… وایسا ببینم، این چیه به دندونت گرفتی؟!»
رفتم جلو و گوشتو گذاشتم پیش پاش!… زل زدم تو چشاش، میووووو میووووو: «اصن تو بخورش مش غلامعلی،… همیشه از غذات به خاطر من گذشتی… کارد بخوره به شیکمم، وختی تو غذای درست و حسابی نخوری… اصن عاشقی همینه به خدا… همین یه تیکه گوشتی که با این همه مصیبت گیر آوردم، مال تو… هیچی هیچی نمی خوام»
مش غلامعلی اومد بالا سرم و من عاشقونه نیگاش می کردم، اما وایسا ببینم… اصن حالتش عاشقونه نیس چرا؟!… رنگش پریده، چشاش گرد شده و گوشه لبش هم می لرزه… به نظر چندان خوشحال نمیاد از هدیه من، شاید باس کادو پیچش می کردم!!!
« اینو از کجا آوردی عباس؟! هااااااان؟!… دزدی کردی؟!… از کدوم بدبختی دزدیدی؟!؟ هااااااان؟!؟»
صداش دو پرده بالا رفته بود و منم حسابی ترسیده بودم…چن قدم عقب رفتم
« مگه برات کم گذاشتم که دزدی کردی؟!؟ مال حروم تو خونه من؟!؟… عباس س… مال حروم م م… مال کدوم بدبختیه؟!؟ هااااان؟»  لنگه کفششو درآورد… خو… معنی این حرکتو خوووب می دونستم… پریدم رو دیوار و همراه با لنگه کفش مش غلامعلی فرود اومدم وسط کوچه… پا گذاشتم به فرار… اشک تو چشام جمع شده بود…  من از سهمم به خاطرش گذشتم اما عوضش اون با لنگه کفش می خواس منو بزنه!!! دس رو ضعیفه بلن می کنی، هان؟!؟ بشکنه این پنجول که نمک نداره… بشکنه! اصن بره زیر ساطور….اینجا دیگه جای من نیس!!! جایی که عشقم دس روم بلن کنه… میوووو