خو خعلی گذشته از قسمت قبلی، شاید یه عده یادشون رفته باشه قصه رو! یه خلاصه ی ریز می گم و بعد می رم دنبال ادامه ماجرا!
مش غلامعلی یه مرد خوش بنیه سی و خرده ای ساله بود، با چشمای ماشی گیرا که یه مکانیکی داشت بر خیابون مولوی… روزی از روزای خدا یه گربه رو که توی دعوا زخمی شده بود آوردش خونه تا درمونش کنه… اسمشو گذاش عباس! از قضای روزگار عباس، گربه ماده بود و سه تا فسقلی داشت… بعد از اون عباس که به اسم خودش عادت کرده بود، شد: عباس خانوم! اما بین خودمون باشه، عباس خانوم یه گربه معمولی نبود… شنیدین داستان مرد گرگ نما رو؟ حالا این برعکسشه… ینی وختی ماه کامل می شد، عباس خانوم شمایل انسانی پیدا می کرد و می شد یه زن بسیار جذاب و زیبا به اسم ماهپاره!… مش غلامعلی که دو، سه بار ماهپاره رو تو خونه ش دیده بود ( بعد از اونکه می خواس با چوب دخلشو بیاره تو تاریکی) خودشو با این خیال دلخوش کرد که ماهپاره جنی، پری ای چیزیه که هر از گاهی وسط خونه ش ظاهر می شه!
از طرف دیگه فاطی خانوم همسایه مش غلامعلی، به هوای تور کردن مش غلامعلی پسرشو میاره شاگردیشو بکنه! همین موضوع عباس خانومو که بالاخره زنه و مث همه زنای عاشق حسوده، دیوونه می کنه. واسه جلب توجه مش غلامعلی یه تیکه گوشت رو از سبد خرید پیرزنه تو قصابی میدزده و پیشکشی میاره واسه مش غلامعلی!(محض دلبری… خو همین قد بلت بوده بدبخ… گربه س خو)… مش غلامعلی هم که خعلی آدم معتقد و نمازخونی بوده و مال حروم و حلال سرش می شده، وحشتناک عصبانی می شه و سر عباس خانوم داد و هوار می کنه و فراریش می ده!… عباس خانوم که از خونه مش غلامعلی رونده می شه، تو ولگردیاش با یه گربه نر سیاه گوش بریده آشنا می شه که از قضا خعلی هم فیلسوف بوده، و درجا می فهمه که عباس خانوم از اون گربه هاس که گاهی آدم می شن!… دلبریای گربه سیاه واسه عباس خانوم نتیجه ای نمی ده و دلتنگی عباس خانومو وادار به برگشتن می کنه… یه شب که عباس خانوم متوجه رختخواب خالی مش غلامعلی می شه، به دنبال پیدا کردنش تموم سوراخ سنبه های خونه رو سرک می کشه و چشمش می افته به یه سیاهی رو لبه دیوار… گربه سیاه گوش بریده بالای لبه دیوار وایساده بود و چشاش با دیدن عباس خانوم برق می زنه!
و حالااااا بقیه ماجرا…
فش ش ش ش ش
« هااااااا!!!!…. تو اینجا چیکار می کنی؟!؟!»
« م م م میوووووو… من؟!… خوب… م م م… هیچی، داشتم گشت می زدم»
« گشت می زدی؟!… اینجا از خونه ت خعلی دوره»
« خونه م؟!… آره… جام اینجا نیس، ماهپاره خانوم! درسته؟ ماهپاره بودی دیگه»
نگاه خیره و پرنفوذشو با مردمکای هلالیش دوخت تو صورتم، معذب شدم…«آره،… ماهپاره»
«ولی فک کنم اسم گربه ایت این نباشه! نه؟! این اسم مال وختیه که آدم می شی»
« تو این چیزا رو از کجا می دونی؟!… نکنه تو هم…»
« من خعلی چیزا می دونم» گربه سیاه گوش بریده، عضلاتشو کش و قوسی داد...
« خو ماهپاره خانوم… کدوم آدم خوشبختیه که دل تو پیشش گیره؟! مال همین محله؟»
« به تو ربطی نداره»
« بد قلقی نکن… نمی رم بهش بگم… هه هه هه»
سرمو به زیر انداختم،… اگه ماهپاره بودم قطعن لپام گل انداخته بود! نگاهم بی اختیار چرخید به سمت در اتاق مش غلامعلی!
« چی؟!؟ … مش غلامعلی؟!؟!»
« تو مش غلامعلی رو از کجا می شناسی؟!»
گربه سیاه خیز برداشت و پرید بالای خرپشته!… دیگه تو تاریکی گم شده بود، فقط چشاش دیده می شد… اما چشاش… راستی چه آشناس این چشاااا… ینی کجا دیدم؟! توی خواب؟!؟
« باس برم…»
« کجا؟! وایسا یه دقه… تو مش غلامعلی رو از کجا می شناسی؟!»
گربه سیاه که به نظر سراسیمه میومد پرید رو شاخه درخت تو کوچه اما صداش از اون پشت میومد:
« عباس خانوم! اگه که عشق انسانی حالیت می شه، باس زمان بیشتری واسه آدمیت بخری! نیم ساعت و یه ساعت کافی نیس! باس… باس فضیلتت بیشتر بشه، باس اونقده یاد بگیری، اونقده روحت بزرگ بشه تا دیگه تو بدن گربه ایت جا نگیره، تا یه روز آدم بشی، یه روز کامل… تازه بعدش می فهمی که چقده اونا که از اول آدم دنیا اومدن، قدر آدمیت رو نمی دونن!»
« میوووووو…. میووووووووو… کجا رفتی؟!»
یه دفه دستگیره در خونه چرخید… منم که ترسو، عقب عقب رفتم و شروع کردم به میو میو کردن… فسقلیا هم بیدار شدن و اونا هم با دیدن وحشت من شروع کردن به میو میو…. در باز شد و مش غلامعلی اومد تو… «چتونه خونه رو گذاشتین رو سرتون؟! هان؟!»